رنــــــــــــــــگ نــــــــــــــــــو
مـدیریت تبـلیـغـات فــرهنگی، گرافیک و یک مقدار سیاست

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۲

کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم
من از آن روز که در بند توام آزادم
 
عاشقم دست خودم نیست بگو تا چه کنم؟
دل به یک یوسف گم گشته زیبا دادم
 
باز من ماندم و پرونده امضا نشده
کاش با یک نظر لطف کنی دلشادم
 
شدم آن تیر که در چله ای از وسوسه هاست
شده ام صید و گناهان جهان صیادم
 
عافیت در دل من راه بصیرت بسته
شد هوس جای تو موعود من و میعادم
 
در دلم ذوق گناه و به لبم نام شماست
بنده ای بی صفت و هر چه که بادابادم
 
ترسم این چشم به دیدار تو عادت نکند
بسکه بر جلوه صد رنگ گنه معتادم
 
تشنه روی توام رفع عطش می خواهم
گفتم از تشنگی و یاد لبی افتادم
 
گفتم از تشنگی و از غم اطفال حسین (ع)
مثل زهرا (س) وسط روضه ز پا افتادم
 
بعد یک عمر حسین (ع) است فقط ذکر لبم
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
 
بود آیا که در میکده را بگشایی
بر من مست که یک نوکر هیئت زادم
 
نام تو حرز نجات است مبادا برود
در سرازیری قبر اسم شما از یادم
 
جان ارباب بیا توبه من را بپذیر
او که شد گریه کنش نوح و مسیح و آدم
شاعر : عباس احمدی

برچسب‌ها: میثم مطیعی

ارسال توسط
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲
ارسال توسط
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲

کربلا قصه ی غیور عشق است و تو از تبار عاشقان... چه بصیر بود به آل علی ودشمنان آل علی حب وبغض اش را خالص کرد 5 محرم بود که همه ی فرزندن را به خدا سپرد وکوفه شهر ریا وتزویر را ترک کرد چه غیورانه باشمشیر سخن می گفت تو قلبهای سیاه وسرهای مغرور را می شکافی چه عاشقانه با4یار دیرین سوگند یاد ...


کربلا قصه ی غیور عشق است
و تو از تبار عاشقان…
چه بصیر بود به آل علی ودشمنان آل علی
حب وبغض اش را خالص کرد
۵ محرم بود که همه ی فرزندن را به خدا سپرد
وکوفه شهر ریا وتزویر را ترک کرد
چه غیورانه باشمشیر سخن می گفت
تو قلبهای سیاه وسرهای مغرور را می شکافی
چه عاشقانه با۴یار دیرین سوگند یاد کرد:
پیش پای امام جان خویش را فدا کنیم و تا آخرین نفس جز یا حسین نگویم
فریاد یاحسین او جهار ستون دشمن را می لرزاند
ودر آخر چه وفادارانه …آخرین سرود هستی اش یا حسین شد

پ ن:
- سلام بر حبشه بن قیس
- حبشه حدود ۳۹سال سن داشت در کوفه زندگی میکرد و۵محرم به امام پیوست؛ به گفته ی حنظله آخرین کلمه ای که از گلوی حبشه تراوید یاحسین بود
- پارسال این روزها بود از خودم می پرسیدم سال دیگه این موقع که خیلی از بچه ها نیستند کی هیئت خوابگاه رو می چرخونه؟ امشب که رفتم هیئت، خیلی ها رفته بودن وخیلی ها جای اونا رو گرفته بودن …مراسم شروع شده بود ، بچه ها جمع،دلها آماده وچایی داغ…انگار نوکرای ارباب رو خود ارباب جور میکنه…این جمله معروف بچه هیئتی ها اعتقاد شده بود ” کارِ ائمه ع هیچ وقت رو زمین نمی مونه”…فقط ممکنه نوکرا عوض شن وچه بدبخت نوکری که اسمش از لیست خط بخورد…
- چند روز پیش یکی از دنیا رفت…پارسال آخرین سال نوکری او بود…مطمئنم حسرت یک لحظه مراسم ارباب را دارد…خدایا درصدی از ثواب عزادری های ما رو برای جیره خورهای ارباب که الان دست شون کوتاست، بنویس..باشد که این ایام بیاید و ما هم نباشیم


برچسب‌ها: یا حسین ع

ارسال توسط
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲



محرمت آغاز شد…حی علی البکاء

لباست خونیت را به پهنای آسمان انداختند
آسمان دلمان غم گرفت
محرمت آغاز شد…حی علی البکاء



برچسب‌ها: حی علی البکاء

ارسال توسط
 
تاريخ : پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲

از کودکی به گردن ما شال ماتم است،

از کودکی به گردن ما شال ماتم است،

از کودکی به گردن ما شال ماتم است،
نابرده رنج، گنج به ما داده ای حسین (ع) ….


برچسب‌ها: امام حسین

ارسال توسط


حکمت باران در این ایام میدانی که چیست ؟
◄آب و جارو میـــــشود بهــــــر مــــحرم کوچه ها◄


برچسب‌ها: ◄آب و جارو میـــــشود بهــــــر مــــحرم کوچه ها◄

ارسال توسط
 
تاريخ : سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۲

با این دل زنگ زده   

رنگ خدا گرفتن   

محال نیست  

اگر حال توبه باشد…   



برچسب‌ها: با این دل زنگ زده

ارسال توسط
 
تاريخ : دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲


چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد ...


چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود

چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست

جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند

همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند

جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده

دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند

جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون

آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

 

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد

در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد



برچسب‌ها: سید حمیدرضا برقعی

ارسال توسط
 
تاريخ : دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲

روی آن شیشه تبدار تو را “ها” کردم / 
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم / 
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد / 
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم… 


برچسب‌ها: شیشه

ارسال توسط
 
تاريخ : دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.


برچسب‌ها: سید حمیدرضا برقعی

ارسال توسط

اسلایدر